بود نه بود، يک خربود که درجنگل قدم مى زد زمانيکه بالاى زمين يک پوست شير که از سوى يک شکارچى باقى مانده بود لغزيد.
خر خودش را با آن پوست پوشانيد وبا خوشحالى دريک جنگل پنهان شد و با عجله به سوى حيوانات که از آن راه عبورکرده بودند حرکت کرد. لحظه ايکه حيوانات خر را مشاهده کردند همه آنها به طرف خانه هاى فرار نمودند. 
خربا ديدن اينکه حيوانات از وى در حال فرارهستند بسيارخوشحال بود، مانند اينکه او يک شيرباشد که نمى توانست مانع خوشى خود که يک صدا بلند غرغرخشن داشت، شود.
روباه که با راحتى فرار مى کرد همينکه صدا را شنيد توقف کوتاه کرد. با نزديک شدن به خر، روباه با لبخند گفت: ‘’ اگرشما دهن خود را بسته نگهداشته ميداشتيد ممکن شما مرا هم ميترسانديد. ليکن شما خود از صداى احمقانه تان فرار نموديد.’’
بود نه بود، يک خربود که درجنگل قدم مى زد زمانيکه بالاى زمين يک پوست شير که از سوى يک شکارچى باقى مانده بود لغزيد.
!joomlacomment 4.0 Copyright (C) 2009 Compojoom.com . All rights reserved."
| < قبلی | بعدی > |
|---|



